اقبال يغمايى ( گردآورنده )
پيشگفتار 5
شهيد راه آزادى سيد جمال واعظ اصفهانى ( فارسى )
پسر حسن زغالى اصفهانى كه كاملا با من همسن بود و از اصفهان با خود به تهران آورده بوديم بدحرفى و پرخاش نمايد . اين مرتضى را پس از توپ بستن به مجلس شوراى ملى وقتى براى دستگير كردن پدرم به خانهء ما ريخته بودند با خود به قزاقخانه برده بودند و براى اينكه بروز بدهد كه پدرم در كجا پنهان شده است چوب لاى انگشتهايش گذاشته و چندان فشار داده بودند كه سه انگشت از انگشتهايش افتاده بود ، و از شدت درد خود را به صاحبمنصب قزاقى كه فرمانده بود ( بعدها كه مليون وارد تهران شدند او را تيرباران كردند ) رسانيده دست بر دامان او انداخته و رانش را چنان گزيده بود كه خون راه افتاده بود . روزى كه پدرم در بروجرد به شهادت رسيد چهار پسر و يك دختر داشت . مادرم اصفهانى بود و سه تن از اين چهار پسر كه من ارشد آنها بودم و خواهرم انيسه كه هنوز در قيد حيات است و در تهران با فرزندان ذكور و اناثش زندگى مىكند در اصفهان تولد يافته بوديم و تنها آخرين فرزند پدرم در تهران به دنيا آمده بود . خوب بخاطر دارم كه عين الدوله پدرم را در ماه محرم و صفر به قم تبعيد كرده بود ( من و نوكرمان مشهدى مهدى هم همراه سيد با كالسكه سلطنتى به قم رفتيم ) و تازه به راه افتاده بوديم كه مرتضى دواندوان خود را به ما رسانيد كه مادرم كه آبستن بود از زائيدن فارغ شده و پسرى زائيده است و منتظرند كه پدرم به آن نوزاد اسمى بدهد ؛ پدرم گفت رضا برضاء اللّه و اسم آخرين برادرم كه آخرين فرزند پدر و مادرم بود رضا شد . از سيد رضا جمالزاده عكسى باقى مانده است كه در بروجرد موقعى كه به زيارت آرامگاه پدرش رفته بوده است برداشته شده است . باز به خاطر دارم كه چندين بار هنگامى كه پدرم براى رفتن به مجالس خطبه و وعظ مىخواست از خانه بيرون برود مادرم پنج طفل خردسال خود را به جلو مىانداخت و گريه كنان به پدرم مىگفت اگر به خودت رحم نمىكنى بر اين اطفال صغير ترحم كن و بالاى منبر حرفى نزن كه ترا بگيرند و به قتل برسانند و اين بچهها بىكس و يتيم بشوند و پدرم هم از سر راستى و تصميم قول مىداد كه محتاط خواهد بود ولى همين كه پايش به عرشهء منبر مىرسيد و دهانش گرم مىشد برقى شبيه به شعلهء آتش در چشمانش مشتعل مىگرديد و زن و بچه و دنيا و مافيها را فراموش مىكرد و هرنوع احتياط و حتى گاهى اعتدال را يكباره فراموش مىكرد و صدايش اوج مىگرفت و با صراحت و جرأتى حيرتانگيز به مذمت و نكوهش ظلم و ظالم و اعمال و افعال ديوانيان ( از بالا تا به پايين و ملاهاى بىايمان كه شريك ظلم و اجحاف بودند ) مىپرداخت . صدايش هرچند زير ولى سخت رسا و شبيه به فرياد بود و روزهائى كه منبر را در صحن مسجد شاه در جلو شبستان و دور از حوض مىگذاشتند و تمام صحن مسجد و شبستان و حتى بامهاى مسجد ( چهبسا در گلدسته و حتى منارهها هم مردم مىرفتند ) پر از جمعيت مىشد چنان كه مجبور مىشدند كه هرسه در مسجد را ببندند باز صدايش به همه جا مىرسيد . چنان كه در طى همين كتاب خواهيد ديد سيد در نهايت سادگى و حتى گاهى با فقر و تنگدستى زندگى مىكرد و روزى كه از دنيا رفت تا جائى كه در خاطر دارم و مادرم بعدها برايم